على اكبر دهخدا
1348
امثال و حكم ( فارسى )
در خرد جبر از قدر رسواتر است * زانكه جبرى حس خود را منكر است . مولوى . جملهء عالم مقر در اختيار * امر و نهى اين بيار و آن ميار او همى گويد كه امر و نهى لاست * اختيارى نيست وين جمله خطاست حس را حيوان مقر است اى رفيق * ليك ادراك دليل آمد دقيق زانكه محسوس است ما را اختيار * خوب ميآيد بر او تكليف كار درك وجدانى بجاى حس بود * هر دو در يك جدول اى عم ميرود نغز مىآيد بر او كن يا مكن * امر و نهى ماجراها در سخن اينكه فردا اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم و آن پشيمانى كه خوردى از بدى * ز اختيار خويش گشتى مهتدى جمله قرآن امر و نهى است و وعيد * امر كردن سنگ مرمر را كه ديد هيچ عاقل هيچ دانا اين كند * با كلوخ و سنگ خشم و كين كند كه نگفتم كه چنين كن يا چنان * چون نگرديد اى موات و عاجزان عقل كى حكمى كند بر چوب و سنگ * مرد جنگى چون زند بر نقش چنگ كاى غلام بسته دست اشكسته پا * نيزه برگير و بيا سوى وغا خالقى كو اختر و گردون كند * امر و نهى جاهلانه چون كند احتمال عجز بر حق راندى * جاهل و گيج و سفيهش خواندى غير حق را گر نباشد اختيار * خشم چون مىآيدت بر جرم دار چون همى خائى تو دندان بر عدو * چون همى بينى گناه و جرم او گر ز سقف خانه چوبى بشكند * بر تو افتد سخت مجروحت كند هيچ خشمى آيدت بر چوب سقف * هيچ اندر كين او باشى تو وقف كه چرا بر من زد و دستم شكست * يا چرا بر من فتاد و كرد پست او عدوى جان و خصم تن بده است * قاصدا در بند خون من بده است كودكان خرد را چون ميزنى * چون بزرگان را منزه ميكنى ! آنكه مال تو برد گوئى بگير * دست و پايش را ببر سازش اسير وانكه قصد عورت تو مىكند * صد هزاران خشم از تو سرزند گر بيايد سيل و رخت تو برد * هيچ با سيل آورد كينه خرد ور بيامد باد و دستارت ربود * كى ترا با باد دل خشمى نمود خشم در تو شد بيان اختيار * تا نگوئى جبريانه اعتذار